امکانات
قدرت فیس بوک در تسهیل ارتباط نیست ، در امکان مجازی شدن است.
هضم مغز همگان مرهمی بود ولی....اينهمه زور را با که گویم چاره ای!!؟
قدرت فیس بوک در تسهیل ارتباط نیست ، در امکان مجازی شدن است.
بازگشت پستمدرنیستیِ تفکر غرب به فلسفهی شرقی، کمثل مردیست که به تلافیِ جنجال میز شام ، دستِ نیاز به کپلِ عروسکِ کودکانِ خانه ببرد. احمقتر از او اما، آن فرد شرقیست که این دست کشیدن را دلیلِ اعتبار و زیباییِ خود میداند و به آن افتخار میکند.
پی نوشت: بد نیست "امپراطوری نشانهها"ی آقای بارت را با "دیوان شرقی" گوته مقایسه کنید.
البته که دمدستترین انتقادی که اندیشهگران مدرن نثار اخلافِ بهاصطلاح پستمدرنشان دارند، همین انگِ مواضع مندرآوردیست که کلید آن هم ورود به بحث تناقض و عدمهماهنگی، البته با مواضع مورد قبول اندیشهگران مدرن، بوده است. جالب اینکه همین موضوع، نکته اصلی در مورد انتقاد اساسی به تفکرات مدرنیسم از طرف متفکران پست مدرن را شامل میشود . پس ما با مبارزهای روبرو هستیم که هر طرف ، دیگری را به چیزی متهم میکند که آن طرف به آن افتخار میکند.
مقالهی آقای عقیقی هم یکی دیگر از آن مجادلات است که در آن مدرنیستها یقه خود را به خاطر چیزی پاره میکنند که پست مدرن ها به پاره کردن آن افتخار میکنند. ولی چند مورد در این مقاله قابل توجه است ،به هنگامی که بپذیریم عقاید فلاسفهی پست مدرن تنها نشاندهندهی افراط آنها در ادامهی تفکراتِ مدرنهاست. اگر مثلا به استفن کاتس احمق یا ژیژک مریض نقد میشود که فیلسوفان عامهپسندی هستند، باید دانست که تخم این مرض را خود فیلسوفان مدرن در این فرهنگ کاشتند، گیرم که اخلافِ پستمدرنشان کمی بیشتر به این مصرفگرایی علاقه دارند. مصرف گراییی که یکی از نیازمندیهای جامعهی سرمایه داریِ مورد علاقهی آقای عقیقی ست. یا مثلا این میانجیِ مورد نفرت ایشان ،مگر نوع افراطی همان منتقد مدرن نیست که ایشان مفتخر به تعلق به آن طبقه است. از آن بدتر،مگرهمین منتقدان نبودند که با اشاعهی انواع علوم نقد و نشانه شناسی، سنگ بنای ثُقل و پیچیدگی را گذاشتند و خودشان را رسولانِ هنر فرض کردند. این پستمدرنهای بیچاره که اگر اینگونه بیسروته مینویسند، از عقدهی مذهبِ خرفتِ مدرنها بود.
با تمام این اوصاف به نظر میرسد باچوبراندنِ همهی این فلاسفه و انگ عامهپسندبودن به تمامیِ آنان زدن احتمالا از سرکینه ای ست که فیلسوفانِ بورژوای مدرن از طبقه خورده بورژوای پست مدرن دارند. تازه رسیدگانی که قصدِ تصاحب مُلک باعظمتِ این پیرمنادیان فرهنگی مدرن را دارند.
آقای عقیقی عزیز دیگر کم کم باید این سفره خود را برچیند، چرا که با این جامعه لذتطلبی که میبینیم، ایشان هم برای توشهی نانی، باید سر این عامهی بیسروتهدوست را گرم کند.
http://www.mehrnameh.ir/article/2972.html
ادعای نبوغ و فردیتِ هنرمند، امتداد کلاشیهای عوالمِ مذهبی ست.
چرا که، ازهنگامی باب شد که هنرمند رنسانسی تقاضای مصرف اثرهنری را در جامعهی بورژوازی شهریِ آن زمان به گونهای دیوانهوار افزوده یافت ، پس خود را از توده کارگرانِ دستی به جایگاه عالمِ روحانی برکشید و التماس بالانشینان را حقیقت دانست. از آن هنگام به بعد این تازهبهدورانرسیدگان برخود مسلم دانستند که حتی آبِدهانِ آنها بر بوم نقاشی بهای گزافی دارد.
این حماقت تا هم اکنون ادامه داشته است، چرا که خاطره چشیدن یک لذت عالی، برای بیچارگان مرگبارترین خاطره است.
ردیابی ِدودوییهای حکمت ( خدا /شیطان ، خوب/ بد ، روح/ تن ، ناخودآگاه/ خودآگاه ...) در تفاوتِ گفتار و نوشتار میتواند ما را در تبارشناسیِ ساختار ذهنیِ حامیانِ گفتار کمک کند.
آنجاکه برتریِ گفتار نزد بعضی فیلسوفان – ازسقراط تا لاکان- نشان از عمقِ حقیقت دوستی و ساختارگراییشان دارد. اما اگر مدتی با دریدا ، بودریار یا نیچه همراه شویم خواهیم دید همرده سازیِ این دو با توجه به فریبندگی های نوشتاریِ ادبیات و کاهشِ دالهای موثر چه مایه میتواند ما را از این بیماریِ فلسفه نجات بخشد
نا امنی تفکر میزاید
همان چیزی که مردم از آن نفرت دارند!
چند سینه فریاد
چند دریا اشک
چند عمر سکوت
میباید
تا این کین و فلاکت و ویرانی را
به خاک بسپارم؟
در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.